والماست و المرباي تين!  

دیالوگی هست كه می گوید هیچ چیز ارزش مردن ندارد. هر روز بی احساسی و افسوس گذشته و نداشته ها را خوردن، نوعی هر روز جان دادن است. هر روز هم كه در خانه را باز نمی كنیم ببینیم كسی در هیبت پاپانوئل جعبه ای به سمت ما دراز كند و آرزوهایمان را تقدیم كند و هاها بخندد!ماست را طرلان، از روستاهای مشكین شهر برایم آورده است. طرلان پیر است و خمیده، نوه اش می گوید برای هركدام تان، ماست كوزه ای انداخته و یك شیشه دوغ كنار گذاشته است. ماست را با قیماق چرب و خوشمزه اش

ادامه مطلب  

 

رویاباز من ماندم و خلوتی سردخاطراتی ز بگذشته ای دوریاد عشقی که با حسرت و دردرفت و خاموش شد در دل گور روی ویرانه های امیدمدست افسونگری شمعی افروختمرده ئی چشم پرآتشش رااز دل گور بر چشم من دوخت ناله کردم که ای وای، این اوستدر دلم از نگاهش، هراسیخنده ای بر لبانش گذر کردکای هوسران، مرا می شناسی قلبم از فرط اندوه لرزیدوای بر من، که دیوانه بودموای بر من، که من کشتم او راوه که با او چه بیگانه بودم او به من دل سپرد و بجز رنجکی شد از عشق من حاصل اوبا غرو

ادامه مطلب  

آرزوهای یک دختر  

از بچگی تا الان هیچوقت نشد اونطور که دوست داشتم مثل یه دختر زندگی کنم ، وقتی هم که داشتم سعی میکردم اطرافیانم بدجور زمینم زدن. از بچگی تا الان روزهای خوبی رو تجربه نکردم. آدم هایی که فکر میکردم خوبن بد ازآب دراومدن و این خیلی منو عوض کرد. وقتی رویاها و آرزوهای کودکانه یه دختر نابود میشه چی از اون باقی میمونه؟. وقتی یه دختر همه ی زندگی آیندش رو بخاطر یه نفر کنار میذاره ، وقتی با همه ی نبودن ها و محدودیت های رابطشون میسازه اون دختر دیگه تو زندگیش

ادامه مطلب  

« داستان مسیح (علیه السلام) »  

 

 
 

باسمه تعالی
 
 
« داستان مسیح (علیه السلام) »
 
نام مادر مسیح، مریم دختر عمران بود. مادر مریم، وقتی او را حامله شد، نذر کرد فرزند در شکم خود را، بعد از به دنیا آمدن خادم مسجد (محرر) کند، و او در حالی این نذر را می‏کرد که می‏پنداشت فرزندش پسر خواهد بود. ولی وقتی که او به دنیا آمد و فهمید که او دختر است، اندوهناک شد و حسرت خورد. نامش را "مریم" یعنی خادمه نهاد. پدر مریم قبل از ولادت او از دنیا رفته بود، به ناچار خود او دخترش را در آغوش گرفته به مس

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1