زندگی بارانی
من نمی دانم
 
که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است ، کبوتر زیباست.
و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست.
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد.
چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.
واژه ها را باید شست .
واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.
چترها را باید بست.
زیر باران باید رفت.
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.
با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت.
دوست را، زیر باران باید دید.
عشق را، زیر باران باید جست.
زیر باران باید بازی کرد.
زیر باران

ادامه مطلب  

شعر متن آهنگ تجربه کن با صدای شادمهر عقیلی  

شعر متن آهنگ تجربه کن با صدای شادمهر عقیلی
دستتو ول میکنم اگه میتونی برو یه قدم تجربه کن بی من این آینده روبعد من هر کی بیاد من ازش عاشقترمبعد من هر کی بیاد من ازت نمیگذرم
تو نمیتونی بری وقتی عاشقی هنوزهر چی از تو بشنوه به خودم گفتی یه روززندگی کردم تو رو تا نگاه آخرتمن همین نزدیکیام یه قدم پشت سرت
بعد من هر کی بیاد باید از من بگذرهتا کجا باید بری تا منو یادت برهرفتنت عذابته خاطرات با کیههر چی تجربه کنی بعد من تکراریه
 
Download MP3 / دانلود اهنگ کیف

ادامه مطلب  

 

کلافه ام. کلافه از دست... نمیدونم خودم. محمود یا باران.
هرچی تلاش میکنم اون چیزی که میخوام نمیشه. گاهی محمود باهام همکاری نمیکنه و اکثرا باران.
دو سه روز پیش که برادرم خونمون بود یهو به باران گفت خیلی به خواهرم گیر میدیا، اینقد اذیتش نکن. 
همش به این فکر میکنم که من که اینقد تلاش میکنم چرا به نصف هدف و خواسته م نمیرسم؟ من هر چی میخوام پامو فراتر از روزمرگی ها بذارم سنگ میاد جلوپام. بعد طرف میاد میگه اونهایی که بعد بچه دار شدن زندگی کردن یادشون می

ادامه مطلب  

 

رفتیم کیش. با ماشین خودمون.خیلیخوب بود وخوش گذشت.هواشم عالی بود. انشالله هر کی دوس داره شرایطش محیا بشه و بره...
 
الان، امدم با چسب حرارتی، چیزی رو درست کنم. چندین بار هم زده بودم به برق و کشیده بودمش. کشیدمش و باران رو بردم پایین که بره مدرسه و امدم بالا.زدمش به برق و بووووووم. سیم متصل به دوشاخش تو دستم ترکید. دستم سیاه سیاه شد چند بار شستمش هنوز اثراتش مونده...

ادامه مطلب  

دل بی‌دل. چهار  

نمی‌دانم ز بی‌داد دل سنگین کجا نالمشنیدن نیست آن دوشی‌ که بردارد فغانم را*
راه می‌رفتم زیر باران صبح‌گاهی، با التماس مردم در حال عبور را نگاه می‌کردم، دلم می‌خواست کسی پا پیش بگذارد و یاریم کند، دستم را بگیرد، بگوید چه شده؟ حرف بزن. این خیالات را در سر داشتم و به حماقت خودم می‌خندیدم. زیر لب می‌گفتم بیدار شو آدم ساده، خبری نیست..
*بیدل

ادامه مطلب  

 

روزهای ابری رو خیلی دوس دارم. دیروز با باران رفتیم برای تولد دوستش کادو بخریم. برگشت بهش گفتم موافقی پیاده برگردیم.هوای ابری قشنگی بود..موافقت کرد با شرط خوردن یه بستنی دو تایی، روی نیمکت های توی پیاده رو. چون من یکم بفکر رژیم و این حرفا بودم خوزدنشو کنسل کردم .بخاطر گرما و خستگی هم رو نمیکت ننشستیم اما هر دو راضی وخوشنود بودیم...
دیروز اولین تولد دوستانه و تنهاشو رفت. چقد زودتر از تصور ادم بزرگ میشن بچه ها. با تمام سختی ها، ادم دلش میخواد تو هر

ادامه مطلب  

امان از خزان  

به گمانم پاییز زنی باشد اغواگر كه دهه چهارم زندگی را زیسته باشد. زنی كه رنگها و طعم ها را می داند. خوب بلد است غافلگیری را، گاهی با گرمی آفتاب ظهر پیدایش می شود، روزی با مه بعدازظهر می پلكد. شبی قطره های باران را بر شیشه ها می كوبد و عاشقان را پای پنجره های تاریك به تماشای خویش می كشاند، صبحی گرد و خاك می كند و برگهای رنگین را به طغیان وا می دارد. اعتباری به احوالش نیست، نمی دانی امشب كه آرام در كنارت خفته است، تا صبح چه نقشه ها در سر دارد...زوزه ی

ادامه مطلب  

"این سرشوریده"  

دی شب به اندازه کافی وقت داشتم که یک بار دیگر ترا مرور کنم . و روایت او از تو را دوباره بخوانم . از جا به جای روایت ش می شد استنباط کرد ؛ علی رغم خشم مزمنی که دارد ، برای او ، هنوز بر رفیع ترین سطح سبک و رفتار زندگی قرار داری و هر تنابنده ای که به قصد قربت با او  وارد تعامل می شود را ، با تو می سنجد . آن قدر شب بود ، آن قدر سکوت و دل چنان یاری می کرد که می شد ترا از نو نوشت بی آن که نکته ای جا بیفتد یا از یاد رفته باشد . فوج فوج خاطره از اجزای زمان های سپری

ادامه مطلب  

آب آشامیدنی  

آب‌های آشامیدنی را از چشمه ها ، قنات ها و یا چاه ها استخراج می‌کنند. بنابراین ، برای تولید بیشتر آب ، می‌توان چاه‌های بیشتری ساخت. باران و دریا هم از دیگر منابع آبی هستند که البته به عنوان آب آشامیدنی مناسب نیستند. این گونه آب‌ها را باید تصفیه نمود. روش های معروف تصفیه آب ، تقطیر و جوشاندن می‌باشند.

ادامه مطلب  

چشمه های خروشان تورا میشناسند  

چشمه های خروشان تو را می شناسند
موجهای پریشان تو را می شناسند
پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی
ریگهای بیابان تو را می شناسند
نام تو رخصت رویش است و طراوت
زین سبب برگ و باران تو را می شناسند
از نشابور بر موجی از «لا» گذشتی
ای که امواج طوفان تو را می شناسند
اینک ای خوب فصل غریبی سر آمد
چون تمام غریبان تو را می شناسند
کاش من هم عبور تو را دیده بودم
کوچه های خراسان تو را می شناسند
 
قیصر امین پور

ادامه مطلب  

خوش حالی های خوب. خدایا ممنون بخاطر همه چیز  

چند تا قلمه فیکوس زدم، سه تا تو خاک و دو تا تو اب، یکی از تو ابی ها ریشه زده و دلم براش ریز ریز ذوق میکنه و هر وقت یادش میافتم لبخند به لبم میاره. هر روز نگاهش میکنم.واقعا خیلی زیبا و لذت بخش و شگفت انگیزه. این تلاش برای بقا و از نو، زنده شدن. زنده ن اما برای اینکه دوبارهو عمیق تر و ماندگار تر بشن ریشه میزنن و زندگی جدیدی رو شروع میکنن.
صبح در واقع ظهر، که بیدار شدیم با ابپاش جدید به همه گلها آب دادم و باران رو اماده کردم برای رفتن‌. تو سرویس ها شوین

ادامه مطلب  

الهی همه دلشون گرم باشه با داشته هاشون  

شنیدن صدای گررررم و مهربان پدر، که احوال پرس هست که نگران و در فکر هست که میگوید میخواهم با باران صحبت کنم که از همسر میپرسد که گاه و بیگاه زنگ میزند کوتاه و مختصر اما گرم صحبت میکند که که که.... خدایا شکرت.
(نمیدانم واقعا صدای پدرم خوب هست یا من انقدر دیوانه وار عاشق صدایش هستم.راستش نسبت به عزیزانم همینجورم. همسر و مادرم واقعا صداهای بینظیری دارن.اهی میخواهم فقط گوش شوم و انها فقط حرف)
 
ادمها باید یک چیزهایی رو یک مدت نداشته باشند تا برای ساده

ادامه مطلب  

بگومگوی ذهن  

با انتخاب اولین حروف در تقلای از هم گشودن پیله ای می شوم که ذهن م را در میان گرفته است . کدام حروف باشند ، نقش استراتژی را پیدا می کند . یعنی هر جور شروع بشود ، باقی مطلب ، تابعی از آن است و خودش را با آن هماهنگ می کند . مهم ترین مرحله همان دهان باز کردن است و چیزی به نجوا یا فریاد ، برزبان آوردن . شاید کسی نشنود یا نخواند . شاید آن چه ایجاد می شود ، مخاطبی نداشته باشد اما دست کم یک خاصیت انکارناپذیر دارد و آن ، این است که ؛ آدم را برملا می کند . پیله تن

ادامه مطلب  

پاییز که می شود...  

پاییز که می شود...
پاییز که می شود
انگار از همیشه عاشق ترم!
در تمام طول پاییز
نمناکی شب ها را با تمام منفذهای پوستم لمس می کنم.
 و چشمانم همه جا نقش دیدگان تو را جستجو می کند.
 پاییز که می شود
همراه برگها رنگ عوض می کنم زرد و نارنجی می شوم.
و با باد تا افقی که چشمانت درآن درخشیدن گرفت پیش می روم
 و مقابلت به رقص درمی آیم.
تا آن جا که باور کنی
تمام روزهایی که از پاییز گذشته تا به امروز همواره عاشقت بوده ام.
 پاییز که می شود
بی قراری هایم را در با

ادامه مطلب  

هم نفسم...  

هم نفسم...
عشق را با تو می شناسم، زندگی را با تو زیبا می بینم.
اگر گهگاهی چند خطی می نویسم به عشق تو
و اگر اینک نفس می کشم و زندگی می کنم به خاطر وجود توست.
ای تو که مرا عاشق خودت کردی، نمی دانی که چقدر دوستت دارم.
نمی دانی که با تو چه آرزوهایی در دل دارم.
اگر از عشق می نویسم، به عشق توست و با وجود تو عشق برای من مقدس و پاک است.
بعد از تو دیگر طلب عشق را از خدای خویش نخواهم کرد.
تو همان معنای واقعی یک عشق پاک هستی.
تو همان چشمه ی محبتی هستی که در قلب من می

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1