حال عجیب  

بازم شب شد و بی خوابی اومد سراغم ...
دلم خیلی پره
دوست دارم با یکی بشینم به صحبت کردن....
حرفاي دلمو بزنم و بی تعارف دلمو خالی کنم ......
ولی با کی حرف بزنم ؟؟؟
با خانواده که خیلی چیزا رو نمیتونم بهشون بگم ؟
با رفیق که نمیدونی واقعا دوسته یا دشمن ؟
با سنگ قبره داداشم که فقط منو تماشا میکنه ؟
با امیرحسین که همیشه منو مقصر میدونه ؟
با محسن که وقت نداره حتی جواب تلفنش رو بده ؟؟؟؟
با کی ..... ؟؟؟؟
میدونم یکم عجیبه ولی آماده شدم که برم حرم این وقت شب !
الانم من

ادامه مطلب  

 

لیگ دیروز امیدوار کننده بود؛ اگه شرکت میکردم حتما اول می شدم. داور برگشت بودم طبق معمول؛ راضیم. با خانم م. رفتیم سردرود. دختره توو هیئت دوچرخه سواریه ولی چون با خانم ش. فامیله، بدون گذروندن کارورزی بهش ابلاغ دادن. اذیتم کرد این موضوع چون هنوز دارم تاسف میخورم چرا تابستون هیئت کاغذ نداد به من کاغذ نداد بتونم کار کنم؛ باید بیخیال شم به هر حال. با خانم ص. عزیز برگشتیم. چقدر دوسش دارم. اصلا هم مهم نیست برام که الان سِمتی نداره. واقعا بهش احترام قائل

ادامه مطلب  

 

از دیروز عصر دارم از حرص میترکم. توو کتم نمیره چطور آدمی که میگه یه حسی نسبت به من داره، منو مجبور به کاری میکنه که اصلا خوشم نمیاد و راضی نیستم. همه چی انقدر سریع اتفاق افتاد که گیج عصبانیت بودم و با یه لبخند فیک رضایت مندی چندش آور، اون کار رو انجام دادم. تا برسم خونه، مدام داشتم به خودم میگفتم آروم باش، نفس عمیق بگیر، ولش کن؛ ولی نتونستم ولش کنم. بدتر عصبی شدم و تمام حس تنفرم رو بالا آوردم. حرفاي سنگینی میزدم، متوجه بودم، حرفهایی که حاضر بودم

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1