صرفا جهت شوخی (معلومه که علم بهتره)  

علم بهتر است یا شوهر ؟؟؟؟
خب قطعا شوهر بهتر است ما علم پیشه کردیم و برخی از 
دوستان قدیمی شوهر ما درس خوندیم و یکی زدیم تو سر کتاب
ده تا تو سر خودمون اما رفیقای قدیمی عاشق شدن از 
آرایش جدید تغیرات آنچنانی درحدی که ما نشناختیمشون 
خودشون رو برای شوهر لوس کردن و سرتاپاشون شد از جواهرات 
با یه بچه بغل عکس انداختن و عکساشون توی اینستاگرام 
به اشتراک گذاشتن و احساس خوشبختی کردن و ماهم لایکشون 
نمودیم و ما درس و درس و درس یه زندگی پر از استرس 
هی س

ادامه مطلب  

چگونه یک زن خوب باشیم؟  

چگونه یك زن خوب باشیم؟
١-هر وقت غذا مى پزید حداقل دوتا تكه گوشت خوب یا یه تیكه از مرغو كه دوست دارین بخورین.
٢-به محض اینكه میوه امد توى خونه دوتا از بهترینشو بخورین، هرگز میوه هاى پلاسیده رو نخورید بلكه پوستشو بكنید وتوى یه ظرف خرد كنید بیارین سر میز بزارید مطمئن باشین سر دوثانیه نا پدید میشه!
٣-در هفته حتما براى خودتون یه چیزى بخرین، از یه دونه رژ گرفته تا كفش و...
٤-در هر سال براى خودتون یه قطعه ارزشمند طلا بخرین.
٥-هر وقت یه مهمونى خوب دادین م

ادامه مطلب  

پدر یوسف در نسب نامه های مسیح چه کسی بود؟  

قبل از تاسیس کلیسا، مردم عیسی را پسر یوسف می دانستند. چرا نام پدر یوسف در نسب نامه های مسیح متفاوت است؟
 
“پدر یوسف، هالی بود” (لوقا فصل ۳ آیه ۳۳).
 
“یعقوب، پدر یوسف بود” (متی فصل ۱ آیه ۱۶).
 
یک. مخاطبان متی و لوقا متفاوت بودند. متی انجیلش را برای یهودیان نوشت، در حالی که مخاطبان لوقا، یونانیان بودند. هدف لوقا از ارائه نسب نامه عیسی آن بود که مسیح و مسیحیت متعلق به همه انسان ها اعم از یهودی و غیر یهودی است.
 
به عبارت دیگر، مسیح، نجات دهنده جهان

ادامه مطلب  

 

اگه به من بود می گفتم امشب شب یلداست  . شبی که تموم نمیشه نمیگذره 
اشکای منم تمومی نداره . 
دلم  گرفته از همه چیز و همه کس 
ادم که نمیشه همیشه بخنده یه وقتایی دلش میگیره پیش بچه ها میخندیدم اونا گناهی ندارن ناراحتی من و ببینن ولی خب اینجا دیگه مال خودمه قلمرو منه تنها ساکنشم خودمم پس همه کار می تونم بکنم
امشب باید عذاداری کنم تا فردا که بلند شدم  حالم خوب باشه. امشب باید همه چیز و تموم کنم برای خودم تا اروم بشم
پونه میگه یه مدت برای خودتون ع

ادامه مطلب  

32- به ا زد وا ج شل ، ا زد وا ج آ سا ن نمی گویند :  

حد ود سی سا ل قبل ، خا د م مد رسه ا ی تعریف کرد که د خترش را به یک عرا قی
 د ا د ه ا ست . شوهر مرتب با ا ین خا نم بد رفتا ری می کرد وا و را کتک می زد .
کا ربه جا یی کشید که پسرعموها ی ا ین خا نم نا چا رشد ند بروند سرا ین شوهر
بریزند وا ورا یک کتک مفصل نوش جا ن نما یند .
موا رد د یگری هم ا زعر ا قی ها وا فغا نی ها وجو د د ا شته که پس ا زچند سا ل
ا زد وا ج با د خترا یرا نی وپید ا کرد ن چند فرزند ، خا نوا د ه را د را یرا ن رها
کرد ه ، به کشورخود ش برگشته وبا هموطنش هم ا

ادامه مطلب  

 

من نه غریبم نه اواره ام نه یتیم من پدر مادر برادر خواهر شوهر فرزند دوست همکلاسی ویک لشکر دوست و اشنا وفامیل دارم اما تنهام اونا منو دارن من اونارو ندارم کاش غریب واواره بودم اون وقت دلم برای قهقه هایی که با این لشکر نمکگیرشون کرده بودم نمیسوخت هم غریبم هم اواره

ادامه مطلب  

ادامه ی پست قبلی یا 14آذر  

امروز یعنی 14 آذر یکی از روزهای خوب من بود
یه علتش سحرخیزی من بود وقتی بیدار شدم و هوای بیرون خیلی عالی بود طوری که رفتم با آب حیاط صورتمو شستم آفتابی هم بود یعنی واقعا بیقرار بودم که برم بیرون
امتحان میانترم روش تدریس داشتم ولی به هیچ عنوان نخونده بودم و با ارامش کامل راهی یونی شدم
نشستیم دور همی با عصمت و میلاد و هادی و اقای رضایی حرف زدیم
میلاد یه پسر بسیار جدی و مودب  ِ ولی اون روی سکشو امروز دیدم که چقد شوخ ِ و به موقعش چقد تیکه میندازه خیلی

ادامه مطلب  

 

قلب کوچیکم ازت پر از زخمای بزرگه...
+ سردرد دارم هنوز... چشام اذیتم میکنن... شیمی باید به خونم... همه چی داغونه من چقد خوشبختم... 
++ دوست داشتن آدما فقط تا جایی که باهاشون رو دروایسی داری، حتی نمیتونی زل بزنی به چشاشون... بعدش تلخه.
+++ رسیدیم به قسمت بارونیه اون چرخه... دیشب البته! نه تونستم بنویسم

ادامه مطلب  

اینم از یکم بحث ما... منم همش زندگیم گل و بلبل نی  

بابا مامان از محلاتی اومدن 
مامان برای لباسم نوار و منجوق اینا خریده بودن ک بزنیم به لباسم که قشنگ تر شه یکم از سادگی در بیاد.
مامان بزرگ زنگ زدن ی عالم با مامان و بابا درباره عاقد حرف زد که عقد عمه و آقا حسین را کی بخونه و چ کنیم و اینا 
الانم سر سفره یکم با پدر حرفم شد سر اینکه بابا بهم گفتن دوست ندارم جلو من آرایش کنی.. رفتی خونه شوهر آرایش کن یا ن نیستم آرایش کن ولی من هستم جلو من نکن
منم بهم بر خورد که چرا گفتین بهم 
حالا گفتید باشه ولی چرا جل

ادامه مطلب  

 

+ می خوام یه اعترافی کنم _ خوب بگو میشنوم+ همیشه واسم علامت سوال بودی ... همه ی حرفات ، همه ی رفتارات _چرا؟+ تو همیشه دور و ورت پر از آدم بود ... همیشه یا مهمونی بودی یا مهمون داشتی! همیشه سرت شلوغ بود اونقدر که اونایی که باید ببینی رو نمی دیدی ولی تو این دو سال کلا ...-کلا چی؟+ چرا از همه فرار می‌کنی ؟ چی شد که اینجوری شد؟- خیلی سال پیش رو دیوار دلم یه‌میخ زدم و عکس یکی رو تو قاب گرفتم ...+ خوب چی شد بعدش؟- قاب عکس به دیوار دلم نمیومد ... یعنی شایدم برعکس ...

ادامه مطلب  

حق متقلب  

عصری، اومدم یک آش بار گذاشتم، جاتون تهی
بعدش رفتم یکم به امورات ساختمان رسیدم 
بعد هم رفتم میوه فروشی
پرتقال، عین شب چراغ، قششششششنگ، 
کیلویی دو هزار و پونصد تومن!
پنج شش تا خریدم .
با یک عالمه هویج واسه آبگیری.
الانه پرتقاله رو باز می کنم، عین پنبه است! از بس آب نخورده نامرد!
ای الهی خشک بشه درختت متقلّب! که دیگه این محصول رو ندی بازار !
ایشالله!
 

ادامه مطلب  

خبرهای روز  

این روزها حال روحیم خوبه شکر...حال جسمیم خوبه شکر باز...گاهی دلخور میشم از کارهای یه عده ولی مهم نیست نباید کاری داشته باشی هر ادمی یه جوره و یه طرز فکری داره...
و دیگرآنکه امتحانات این ترم یعنی ترم 7شروع شده و باید بخونم !!!انشالله بخونم
باشگاه هم یه مدت رفتم باز دو هفته نرفتم و مثل گاو خوردم....اخه چ طرز باشگاه رفتنه خب!نرم سنگین ترم نه؟منبعد اینطوری نرم باشگاه هااا بکوب و بی وقفه برم
الان خبر نی نی دار شدن رفیق بچگی هام یار کودکی هام دختر داییمو ش

ادامه مطلب  

انتقال وب  

سلام دوستای جون جونیم
 
حقیقتش میخوام آدرس وب رو عوض کنم
 
نمیدونم کدوماتون براتون مهمم یا دوسم دارید که بیام آدرس جدید بهتون بدم...
 
تا یه هفته ای فرصت میدم تا هر کی دوس داره آدرس جدید رو بدونه بهش بگم
 
و اینکه بعدش این وب حذف خواهد شد.
 
فقط لطفا هر کسی ادرسمو میخواد خودش بگه چون خودم به هیشکی آدرس نمیدم
 
میخوام هر کسی خواست بهش بدم

ادامه مطلب  

یلدای یلدای یلدا...‌  

امشبم تموم شد....
صبح کلاس سیالات بود...خداروشکر خیالم از سیالات راحته...تا الان هفت نمره دارم....
بعدش تحلیل دو....خوب بود...راضی ام.....خداروشکر...
بعد ی خواب....سالن....شب یلدا....
زنگم زدم خونه ابجیم گوشیو برداشت....
گفت که خانواده ی عابدپور اومدن....
خداروشکر اونورم خوشگذشته....
خدایا......
هیچی.....خودت خدایی بهتر میدونی....
شب خوش

ادامه مطلب  

 

یه روزی میـــــــرسه... ??↯∝⇨ツ
میگی: ♧↯♥??☆★
کاش بــــــودی... ??↯∝⇨ツ
کاش اونیکه اومد جات یکم مثل تــــو بهم گیر میداد! ♧↯♥??☆★
یکم رو مخم راه میرفت... ??↯∝⇨ツ
یکم مثل تو باهام دعــــــوا میکرد و بعدش از دلم درمیاورد. ♧↯♥??☆★
یه روزی میـــــــرسه: ??↯∝⇨ツ
به خیلی چیزا نگاه میکنی و یــــــاد من میوفتی. ♧↯♥??☆★
یه روزی میرسه که: ??↯∝⇨ツ
یاد اذیت کردنام میوفتی و میگی: ♧↯♥??☆★
کاش الان پیشــــــم بودی و اذیتم میکردی! ??↯∝⇨ツ
یه روزی میر

ادامه مطلب  

تئاتر رادیویی گیلکی رامسری(مَکر زنان)  

زن: تی سر سِلامت. اَمِه خا فقط سر خدایِه دِریم بُن تِرِه!
زن: سرت سلامت باشد. ما که بالای سر خدا را داریم و پایین هم تو را!
 
مرد: تی خانه آودان. زِن گیری دِ تمانا کُرده . هم کار خانه انجام دَنِه هم لاوند واجِنِه.
مرد: خانه ات آباد باد. همسرداری را تمام و کمال انجام می دهی. هم کارهای خانه را انجام می دهی و هم چادرشب می بافی.
 
زن: کار سرجی(سر شی) هَمَدَره یِه کم خرت و پِرت هِگیر امشوب اَمِرِه مهمان  هَمَدَره.
زن: از سر کار داری بر می گردی کمی خرت و پِرت (م

ادامه مطلب  

 

چقدر دردناکه زندگی کردن!امروز میای فردا زندگی میکنی و روز بعدش هم مرگ میاد سراغت وقتی به بابابزرگم فکر میکنم دلم میگیره
بابا میگه امشب مامان بزرگ صدا زده! درصورتی که مامان بزرگم چندسال قبل فوت شده :(( خدایا حالش خوب کن اصلا حس خوبی ندارم ..فردا میرم پیشش بیمارستان ...حس خیلی بدی دارم خوابم نمیره به فکرشم...
خدایا به بزرگیت قسم حالش خوب کن

ادامه مطلب  

برنامه ی امروز  

سلام،تازه از خواب بیدار شدم، چند روزی بخودم استراحت دادم، واسه همین تا دیر موقع میخوابم،،، الانه هم میخوام صبحونه بخورم، عاشقشم،حتی اگه سه بعداز ظهر هم از خواب بیدار شم باید حتما صبحونه بخورم، اینم یکی از مرضای منه، بعدش باید ورزش کنم....راستی صبحا چایی نخورید ،اینجوری ویتامینایی که با خوردن صبحونه به بدنتون میرسه از بین نمیره،،، بجاش هر صبح ی لیوان اب ولرم بخوریید،،،،، 

ادامه مطلب  

تفاوت را احساس کنید  

 
امروز طی یه اقدام احمقانه ، یه مقداری از موهام گیر کرد تو یه شونه ی گه که اولین بار بود ازش استفاده میکردم
انقدر به هم گره خورد که مجبور شدم موهامو از بیخ قیچی کنم
بعدش خیلی مضحک شدم . جلوی موهام عملا کچل شد و پاک روحیه مو باختم
به شوهرم زنگ زدم که دلداریم بده ولی زد تو حالم ، عصبانی شد ، حرفای دلسرد کننده ای زد و گفت تا بیشتر ازین سگ نشدم چیزی نگو ! 
منم در عوض زنگ زدم برای هاتف تعریف کردم چی شده ؛ اون خندید و گفت چه با مو و چه بی مو دوستم داره و ب

ادامه مطلب  

آنچه گذشت 2  

» این داستان از سرگذشت من به اینجا رسید که من از مدرسه جدا شدم و کمتر بصورت دیداری اونو میدیدم و قرار شد اون خانم معلمه  اونو  زیر نظر بگیره....
» یه مدت به همین منوال گذشت  و  خانم معلم هم به سرعت  بهم گزارش میداد ،   مثلا گاهی تو جلسه نشسته بودن پیامک میداد میگفت داره با گوشیش پیامک میده ، ناقلا تو بهش پیامک دادی ؟! منم میگفتم اره ، یا نه من نیستم !
» بعد یه مدت یه حرف از خواستگار زد و گفت خیلی سه پیچ هستن و  خانواده منم هم موافقن ،  بهش گفتم من تا

ادامه مطلب  

بازگشت  

امروز بعد از مدت ها به وبلاگم سر زدم
خاطرات زیادی برام زنده شدن یکم دلم گرفت ، یه روز که فهمیدم تو مدرسمون مسابقه وبلاگ نویسی هستش تصمیم گرفتم این وبلاگ بسازم.
ولی بعدش دلبستش شدم . راستی چی میشه که آدم وابسته یه چیز بی روح میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شاید برای اینه که خودش اونو ساخته مثل بچش خخخخخخخخخخخخ
اصن اینارو من برای کی نوشتم یا الان دارم برای کی مینویسم..؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 
شاید برای اینه که دوباره بعداز مدت ها که برگردم و چشمم به اینا بیفته دلم تنگ بشه

ادامه مطلب  

1000+262  

یه هفته از مطمعن شدنم در مورد مشکل میگذره...
زهرا استخرو بهونه کرد بعدش بردتم دکتر
قبل معاینه گریم گرفت...ولی نمیتونستم گریه کنم خیلی سخت بود برام خیلییی
دکتر مهربونی بود برعکس چیزی که انتظار داشتم
خبر بده گفت...چیزی که خودمم مطمعن بودم ازش ولی نمیتونستم قبول کنم ...
شوکه نشدم از خبر ولی دیگه گریم هم نمیگرف...حال زهرا بدتر از من بود،تو راه رفتن به دکتر که کلا استرس داشت بدتر از من
موقع شنیدن جواب هم بهم ریخت...بدتر از من لاقل اون تو ظهرش نشون داد ول

ادامه مطلب  

چترى بزنم؟  

دوست داشتم كه یك مشت كامواى خاكسترىِ ضخیم داشتم، 
بعد مینشستم و تا صبح از توشون یه شالگردنِ بلند در مى اوردم، 
بعد هم میذاشتم ش كنارِ قوطىِ ریزه میزه جاتِ لى لى. 
یا اینكه میتونستم یكدونه طرحِ دكوراتیوِ نارنجى،
یا سفید سرمه اى رو گلدوزى كنم
یا اصلا بخوابم!
ولى خب، باید مناظر بخونم :)) 
پ.ن: من كِى پارسال آذر كه در نهایت حماقت تا روى گوشم كوتاه تون كردم، 
فكر میكردم كه یكسال و پنج روز بعدش بتونم ببافمتون؛
طورى كه چهار بار از كنارِ هم رد شید :)
پ.

ادامه مطلب  

مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن  

بعضی وقتا که یه مصرع از یه بیت یادمه و هی تو ذهنم تکرار میشه، مغزم یه مصرع هم وزن پیدا می کنه و می چسبوندشون به هم و هی تکرارش می کنه. مثل امروز که گیر داده بی این دو تا بی ربط :
ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی/گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را
ولی بعدش فکر کردم که چندان هم بی ربط نیستن. خیلی هم مربوطن. محصول مشترک شیخ و خواجه. دستشونم درد نکنه.
_______________________________
اون کیه که کله سحر راه می افته میاد دانشکده، برای دو تا کلاسی که کوچکترین ارزشی ندارن و اح

ادامه مطلب  

 

عشق می تواند بسیاری از تنش های میان زوجها را محو كرده و برخود محوری ها سرپوش بگذارد.


اما عشق به خودی خود مشكلات زندگی را حل نمی كند، فقط انگیزه قدرتمندی برای غلبه بر آنها را فراهم می سازد.


حفظ پیوند ازدواج مستلزم وجود عوامل دیگری است كه اگر وجود نداشته باشد، زن و شوهر باید آن را در زندگی خود بوجود آورند از جمله معماهای جامعه ما این است كه چرا عشقی كه می تواند به اوج برسد تنزل می كند و در ورای ابری از نومیدی و دلتنگی پنهان می شود.


چه بسیار زوج

ادامه مطلب  

لعنت به تو استلا  

 
تلگرامو باز کردم ، یهو دیدم "جاوید جویند تلگرام " ! 
دلم هرری ریخت
یه لحظه یاد اون روزایی افتادم که ساعتها تو تلگرام حرف میزدیم
عکس پروفایلشو عوض کرده
ریشاش بلند تر شده ، عینک افتابی زده و یه بلیز مشکی یقه اسکی پوشیده
یادمه بهش میگفتم اگه ریشاتو بزنی دیگه نه من نه تو ! 
شکل داعشیا شده بود ، خوشم میومد .
عکسش خیلی به همم ریخت
دوباره یاد روزای با هم بودنمون افتادم 
بعد یاد هاتف افتادم و حرفای دیروزمون و اون روز که رفتیم اون رستورانه تو جردن و به

ادامه مطلب  

 

کلی اتفاق تو یه روز....
اول اینکه باز ما با رمضانی داشتیم ... و کلی اتفاق و حرف و سوژه :و خنده...
بیخیال این حسش نی... :))
بعدشم ک دینی داشتیم نمره ها رو اورد.. هفتادوپنج صدم  کم داشتم...
و اما بعدش امتحان زبان...
امتحان اسونی بود... مخصوصا ک اقتصادی خیلی خوب راهنمایی میکرد...
قشنگ دوبار ک جوابو گفت ب همه....
بعدش خاستم بلخره بعد سال هاااا اون کنکورای شیمی رو ک ج دادم بدم ب جوهری...
ولی هر چی گشتم نبود....
ینی نوری نزدیک دو هفته اس ک هی بم میگفت بشر ج دادی؟!میگفتم

ادامه مطلب  

1000+270  

رفتم دکتر واس چکاپ،گف فقط خون مردگی میبینم و چیزی نیست انگار
من خودم خیلی نگرانم ولی اخه مراقبم هستم چیه اخه هیچ کاری نکرده خونریزی میکنه :(
 
 
این چند روزه خیلی خیلی نگرانم نمیدونم چرا،دفه های پیش اینقد نگران نبودم 
هی خدا خدا میکنم طوری نشه:(
دکتر گفتش ۱۰ روز دیگه برم پیشش  بعدش یخ ۲۰ روز دیگه هم میرم و اگه مشکلی نباشه ایشالا دیگه تموم میشم
 
 
+کل فکرم درگیر این خون ریزیه بیشور شده:((  منتظرم این ده روز بگذره نتیجه رو بدونم
+ارشد بلاخره ثبتنا

ادامه مطلب  

یه اتاق باشه گرم گرم  

می دونی؟
یه اتاقی باشه گرمه گرم، روشنه روشن، با بوی عود
تو باشی، منم باشم
کف اتاق سنگ باشه، سنگ سفید
تو منو بغلم کنی که نترسم، که سردم نشه، که نلرزم
می دونی؟
تو بغلم کردی
اینجوری که توت کیه دادی به دیوار، پاهاتم دراز کردی
منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم، با پاهات محکم منو گرفتی، دو تا دستتم دور من
حلقه کردی
بهت میگم چشماتو می بندی؟
میگی آره، بعد چشماتو می بندی
بهت میگم برام قصه میگی؟ تو گوشم؟
میگی آره، بعدش شروع می کنی تو گوشم آروم آروم قص

ادامه مطلب  

 

بعد از تموم شدن حرفامون رفتیم پیش مامان اینا هما گفت:چه خبر من خندیدم و اقا کاوه گفت باعث افتخارمه و همای ناقلا که از قبل نقلو اماده کرده بود با گفتن بادا بادا مبارک بادا روی سومون ریخت بعدش صحبت از مهریه شد مامان گفت ما تو خونوادمون فقط یک دست ایینه و شمعدون ویک کلام الله مجید رسم مون هستش دیگه  هرچی خودتون صلاح می دونین عمه خانم گفت خدیجه خانم هرچی شما بفرمایید ،خدیجه خانم گفت: به اسم چهارده معصوم چهاره سکه بهار ازادیم اضافه کنین انشاالله ب

ادامه مطلب  

انعکاس ۲  

 
صحبتاشو اینجوری شروع کرد که شنیدی میگن هر کسی رو قضاوت کنی، خدا جوری برات صحنه رو می چینه که عینا بیفتی تو همون بازی و تو همون موقعیت قرار بگیری؟
گفتم آره
بعد از اینکه اتفاقی رو که افتاده بود، تعریف کرد، گفت همه اینا واسه اینه که من اون سال بعد از دیدن اون مرد مسخره ش کردم و همه جا بدشو گفتم. از بی قیدی و لاابالی بودنش...
 
میون حرفاش یاد خودم افتادم.
من کی رو قضاوت کردم که اون همه سال درگیر اون ماجرای عجیب شدم؟
کسی رو قضاوت نکرده بودم! اصلا عین

ادامه مطلب  

 

یسری ادمم هستن که دقیق تو امتحانات یاد تو می افتن و هی 
خبرتو میگیرن دوسدارن صحبت کنن باهات و وقتی تو میگی
فلانی شرمندم یه امتحان سخت دارم نمیتونم
و باید درسمو بخونم میگن ای بابا تو که همش درس داری 
چقد درس میخونی ولش کن بابا آخرش هم شوهر میکنی باید 
شوهرداری بچه داری بکنی ظرف بشوری و آل و بل
بعد دراون لحظه من خود اتشفشانم و دنبال یه جواب دندون شکنم
اما تنها کاری که خنکم میکنه پافشاری برای درس خوندنم 
و حرف نزدن با یه همچین آدم احمق تهی مغزیه


ادامه مطلب  

سه سالگیت مبارک!  

خونه ی مجازی باران سه ساله شد! روزی که این وبلاگ رو زدم و توش شروع کردم از خودم و زندگیم و عشقم به نوشتن هیچ وقت فکرش رو نمیکردم که تا سه سال بعدش هم همچنان در حال نوشتن توش باشم... خداروشکر که اینجا همچنان برجاست و میتونم توش کمی خودم رو آروم کنم و گوشه ای از دنیام رو توش با بقیه به اشتراک بذارم

ادامه مطلب  

هفتم دي ماه نود و پنج  

الان چهار صبح هست كه می نویسم
همش می ترسم كیسه ابم پاره بشه، امشب تو توی دلم خودت را همش قلمبه می كنی و سنگین میشی انگار یه موجود گنده را حمل می كنم، می ترسم حتی جا به جا بشم، قلمبه توی پهلوهام بودی
احساس گرسنگی كردم گفتم شاید برای اینكه گرسنه ات هست قلمبه شدی یه جا و فشار میاری، برای همین صبحانه خوردم ، عزیزم داری الان هم كه می نویسم تكون می خوری ، فقط یك روز صبر كن دست از پا خطا نكن تا به دنیا بیایی، فردا این موقع چهار ساعت بعدش به دنیا امدی.
با

ادامه مطلب  

فصل سرما...  

روز پنج شنبه انرژی مضاعفی داشتم و کارهای خونه رو سریع انجام دادم... بعدش همسری از نشریه اومد و ناهار خوردیم. فرصتی پیدا شد که کتاب بخونم...
بعضی وقتها این کتابهای رمان مثل فیلم های هندی تمام آرزوهای آدم رو جامه عمل می پوشونن... لااقل اگه طرف تو زندگی واقعی نمی تونه به آرزوهاش برسه با خوندن این سطرها تا حدودی خودش رو جای قهرمان داستان می ذاره و کیفور میشه...
عصرش به اتفاق همسری رفتیم جاده سلامتی و پیاده روی کردیم. هوا ملس بود ولی من یه بافت پاییزه پ

ادامه مطلب  

21مرداد/پنجشنبه  

21مرداد/پنجشنبه  
امروز غروب بعد اذان سراینکه گوشیو بدم به مامان ولی جلوی دوسش نمیشد یکم بحث کردیم خیلی بهش برخورد اصلنم نمیتونستم قانعش کنم تا چندمین بعدش که خودش کوتاه اومد،پیام های منو خوند،گفت سر یه محله ست بریم اونجا ببنیمش تا از میانبر هم برسونیمش حرف بزنیم و هم بریم سمتی که میخوایم،اومد نشست کلی حرف زدیم و از دل هم درآوردیم تا نزدیک محل ما اومد دوباره دور زدیم رسوندیمش خونه،کلی حرف زدیم آخرش فقط گفتم حله برو،خیالش راحت شد و رفت،یه نگ

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1